یک شعر عاشقانه نوشتم
شاید تُواَش دوباره بخوانی
شاید که راز ماندن خود را
در این دل گرفته بدانی

یک شعر عاشقانه نوشتم
چسباندمش به سینه‌ی دیوار
تصویربی‌قرار زنی شد
بر کاغذِ نوشته پدیدار

در گودی دو چشم سیاهش
طوفانی از هراس نهان بود
در زیر برق تند نگاهش
هر قصه‌ی نهفته عیان بود

لرزان گرفته بود به دستش
یک دسته موی خیس بریده
آمد و گفت سهم تو این است
ای عاشق ِ طمع نبریده

یک شعر عاشقانه نوشتم
سوزاندمش به آتش دوری
خاکسترش به باد سپردم
در روزهای وهم و صبوری

بهتر که داستان من و تو
در ذهن پرغبار نماند
خوش‌تر که از حکایت این عمر
خطی به روزگار نماند...